تبليغاتX
خانه آرامش
 

گفته بودي:«روزي با فراغت وآسودگي ،سر فرصت ومجال ،به «خويش» خواهم

پرداخت و از خود «حساب» خواهم کشيد...»پس کو پس کي؟  

  گفته بودي :«روزي،دور از هياهوي زندگي شبي را تا صبح با خود

خلوت خواهم کرد ودر نهانخانه خويش «آينه ي مراقبت»را پيش رو خواهم نهاد

وبا خودم بي پرده ٬رک وراست حرف خواهم زد...»   پس آن روز وآن شب کي

خواهد رسيد؟امروز فردا ميشود وفردا هم پس فردا خواهد گشت...

هفته ها وماه ها وسالها ميگذرد .ولي..آن فرصت« نميدانم کي وکجا»

 دست نميدهد. هميشه که نميتوان به گردن اين وآن انداخت.

«زمانه» چه کند اگر ما با خويشتن ناسازگاريم ؟«ديگران»چه کنند

 اگر ما با خويشتن آشتي نميکنيم؟

«چه اميد هايي که به سنگ خوردند ٬چه پيام هايي که لب فسردند»و..

«چه تواني که زکف دادم مفت٬من نپرسيدم وکس نيز به من هيچ نگفت...»

وزمان اينگونه گذشت .

همين گونه نيز ميگذرد...دريغ!وما همچنان با خويش بيگانه ايم واز خود گريزان.

«غفلت از خويش »انسان را به تباهي ميکشاند.آنکه براي مردم پرونده

تشکيل ميدهدوبه تحليل نقاط قوت وضعف ديگران ميپردازد .

چرا تحليلي درست از خويشتن ندارد؟

اين همه بيگانگي از خويش چرا؟«اگر بشر ز رهنمود« آيه ها» نمي گريخت

اگر که راه خويش را ز« آسمان» نمي بريد/اين چنين تهي زخويشتن نبود

 زخويشتن نميگريخت/و...اين چنين سرود غم نمي سرود..» 

      (ماهنامه راه قرآن/منبع اصلي: کتاب چشم دل استاد جوادمحدثي)

سلام دوستان عزيزم. طاعاتتون قبول باشه .داريم به۳/۱ ماه رحمت نزديک ميشيم .ماهي که نفس

 کشدينش هم عبادته.باورم نميشه اين عمر عين فرفره داره مي چرخه. روزها از پي هم ميگذرند

بسان قرقي وتو حيران در اين گذر زمان. چه ميشود کرد؟  وقت تنگ است واجل نزديک است بايد رفت.

(دوباره رفتم تو نخ شعر!از همه شاعران عزيز معذرت ميخوام !)اصلا کسي چه ميدونه الان که تو اين

 روز هاي مبارک قرار گرفتم سال ديگه ميتونم درکشون کنم يا نه؟اصلا اگه هم باشم شايد از امسال

هم بدتر باشم .پس نبايد وقت رو از دست بدم انگار هر چي آدم بزرگتر ميشه بيشتر اسير ميشه.

نکنه يه وقتي به خودمون بيايم که همه حس وحالمون پريده باشه....براتون دو تا متن نوشتم تا

 هر کي اوني رو که حوصله داره بخونه .از پر حرفيم عذر ميخوام .

کاش زبانمان را لحظه به لحظه زنجير مي بستيم ٬متصل به عقل

نه به دل نه به احساس٬ چه رسد به نفس!

تا در زمان باز کردن آن اندکي فرصت تامل داشتيم

ومي انديشيديم:آيا  واقعا باز کردن  قفلش  لازم است؟وچرا فقط زبان؟

بگو تمام دل وجان.تمامي اعضا وجوارحم  را زنجير مي بندم به نفس لوامه ام

وبا اماره ها صبح تا شب سر باز شدن آن مي جنگيم !  

اجرمان با خودش..

(مگر نه اينکه پيامبر به عربي که از او درخواست يک نصيحت مهم ميکرد

 فرمود:هر کاري که ميخواستي انجام دهي در عاقبت آن فکر کن اگر ديدي

عاقبتش خوب است آنرا انجام بده و اگر ديدي بد است انجام نده )

و اگر غفلتا اماره آنقدر کشيد که حساب از دستت خارج شدو زنجيرت افتاد

هنوز فرصت باقيست .او آنقدر رحيم است که تا ۷ساعت به انتظار

آمدنت مي نشيند.

+ نوشته شده توسط انسیه در چهارشنبه 20 شهریور1387 و ساعت 21:22 |
بنگر چه ميبيني؟

خانه اي سوت وکور گرفته در غبار غريب وسکوت

بيشتر ببين اينها کيستند؟

آدمياني که در اين حصار غريب گم شده اند.

بهتر بهتر ببين!

انگار ميخواهند براي خود چيزي بردارند

هر چيزي که بر مي دارند به غرور با آن به ديگران مي نگرند

و وقتي در اين همهمه چيزي گير نمي آورند به دامان ديگري چنگ

 مي اندازند.وبعضي هايشان که نيم وجداني دارند

غمزده از بي چيزي چنبرک مي زنند.

هدف هدف چيست از اين گير ودار؟ چيست در همهمه مستانه شان؟!

هيچ...تاساعتي خوش باشند و...هيچ

به چه مي ارزند؟چرا اصلا گرفتار شده اند؟

 اين بود سوالي که از آغاز در پي اش بودم بشنو:

اينها در اين حصار غريب گرد آمده اند

 تا در جايي هزار هزاران وسيعتر که مي خواهند زندگي کنند

براي خود توشه اي بر گيرند وامتحاني پس بدهند

تا معلوم شود برنده کيست وبازنده چه کيست؟

و هر کسي شايسته چيست؟

پس چه احمقند اينان !چرا اينقدر زياده طلبند.

براي زندگي در اين حصار ناچيز جرعه اي آب و نان هم کافيست.

وه که چه ساده اي تو! اينانند ديگر آدميان زياده طلب.

چشم هاشان آنقدر از وسايل اين حصار ناچيز پر شده

 که ديگر نمي توانند دورتر را ببينند .

آه...افسوس.افسوس بر اينان که زماني چشم هاشان

 از وسايل اين ديار حرص خالي شود.و واقعيت را ببينند.

و در آن زمان... وقتها رفته اند وفرصتها بسر آمده.

توضيح :اين نوشته رو چند سال پيش تو دفتر چه ام نوشته بودم.اولش

 ميخواستم اين حس رو تو شعر بيارم اما بعد ديدم اينطوري بهتره.خودمونيما

هر وقت  چيزي مي نويسم اول از همه خودم خوشم مياد .يه کم انتقاد

کنين تا مغرور نشم.راستي درباره جرعه اي آب ونان بايد بگم که منظورم

اينه که آدم با خرج کمتر هم ميتونه سر کنه نياز به اينهمه ريخت وپاش

نيست.منتظر نظر هاي خوبتون هستم.

 

 

«عجب دردي است بي دردي/در اين دنياي وانفسا/که در آن

چشمها بسته/فانوسها هم حتي خاموش گشته اند

تا حتي نوري از پس پلک بسته /چشم هاشان را نيازارد

تا کي فرو رويم در گرداب پست بي خبري

تا کی به انتظار امیدی به انتظار نویدی دست وپا بزنیم؟

کاش بمبي ميساختم/همه را از خواب مي پراندم

بمبي به عظمت تکامل يافته ترين واژه هاي انساني»

توضیح:راستي  من بعضي وقتها شعر هم ميگم .هر چند زياد قافيه سرم نميشه

 برای دل خودم مي گم اگه دوست داشتيد از اين به بعد بايد شعر هام رو تحمل

 کنيد.البته باید بگم مصرع آخر فقط مخصوص ائمه واولیاست.اما خوب شعرواغراقش. 

 

+ نوشته شده توسط انسیه در پنجشنبه 7 شهریور1387 و ساعت 18:22 |


Powered By
BLOGFA.COM